خانم لی در حالیکه پشتش رو به پسراش کرده بود تا لبخند بزرگش رازی که توی دلش هست رو لو نده، به مینهو گفت اذیتش نکته هر چند میدونست فایده نداره چون مینهو علاوه بر بهم ریختن موهای فلیکس مشغول فشار دادن لبهاش شده بود.
خانم لی پسرا رو به حال خودشون رها کرد و توی دلش به خودش افتخار کرد. این راز طولانیترین رازی بود که تا حالا توی دلش نگه داشته بود. نه به همسرش گفته بود نه پسرا و نه حتی خواهرش. به هیچکس نگفته بود که یه شب ماه پیش، پرده رو کنار زده بود تا ببینه صدای گربهای که تمام کوچه رو پر کرده از حیاط خودشونه یا نه و به جاش، پسر کوچکترش رو دیده بود که روی نوک پاهاش بلند شده و مرد قدبلندی رو میبوسه که خانم لی بین سایه و روشن نورهای کوچه حدس زده بود هیونجینه. از اون روز به بعد احوالات فلیکس رو زیر نظر گرفته بود و وقتی دید هیونجین چطوری فلیکس رو متحول کرده تصمیم گرفت.. بود تا وقتی خود فلیکس میاد جلو تا بهش بگه. دی خودش نیاره که پسر که عاشق شده.
ادامه پست بعدی ...