نقدی بر مجموعهی «مرد 3000 چهره»
مرد 3000 چهره به کارگردانی مهران مدیری یک تالیفاسدِ کمیک از کَمانِ بی زِهای است که در جستوجوی تیر، از چله رها شده. مفهوم در ادبیاتِ گُفتمانیِ شصتچی بیمنطق و باور نکردنی است. کاراکتری که گویی هربار به چنگِ قانون میاُفتد تغییری در حالاتِ روانی او بوجود نمیآید و با استفاده از واژهی: بنده، یک نریشنِ تَرَحُمانگیز را سوار بر ریتمِ به اصطلاح داستانیِ خود کرده و آن را بخوردِ بیننده داده. نریشن برای بازگو کردنِ صدای ذهنِ کاراکتر هنگامِ قرار گرفتن در موقعیتهای مُختلفِ یک اثرِ نمایشی بکار بُرده میشود. پرسوناژی که با او روبهرو هستیم درگیرِ خجالتزدگیِ مُزمن است و سؤاستفادهی دیگران از این نقطه ضعف، دلیلِ بر قرارگیری در کسوتِ دیگران نخواهد شد بلکه ایماژی استعاری از آن را میتوان دید؛ که فقط نمونهی درست و واقعی آن در «مرد هزارچهره» ملموس است. به قاطعیت میگویم که بعد از قاسمخانیها مهران مدیری ضعفِ عمیقی در پردازشِ درام پیدا کرد. این ضعف را در فصل پیشین این مجموعه نیز میتوان تماشا کرد و گویی مدیری در حالِ بازگشت به «ساعت خوش» و نداشتن روزهای بدون فیلمنامه است. مدیری دیگر نمیخنداند؛ نه پشتِ صحنهاش و نه خودِ صحنه و باید به این مهم اشاره کرد که اگر «پایتخت» در فصولِ مختلف موفق بوده نباید مدیری هم با جاهطلبی شخصیتِ کهنهای از شصتچی به ما نشان دهد چرا که اگر او رئیس جمهور هم شود تفاوتی به حالِ بیننده نخواهد کرد و...
متن کامل را در روزنامهی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
https://longtake.ir/?p=24969
نظرات