مادربزرگ گم کردهام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق خمره دلم . بر ایوان سنگ و سنگ شکست دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت من چشم خوردهام من چشم خوردهام من تکه تکه از دست رفتهام در روز روز زندگانیم