رفتی و بی تو قلبم شکست بغضی آمد و بی هوا بر گلویم نشست چشمم طفلکی اما رفتنت را باور نداشت همه جا در پی چشمت گریه میکرد و میدوید ناگهان چشمم تو را دید در آغوش چشم دیگری کمی سوزان و نالان شد اندکی بعد گریان و در فغان شد دلم به لرزه افتاد صدایم هم که بیچاره صدایش در نمیآمد دید چشمت که قلبم از نفس افتاده ولی بیانصاف ... باز شب آمد شب و این ساز شکسته من این صدای خسته شاعر  و گوینده تورج توجی