سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
او دخترکی بود با چشمانی خیس، با دست‌هایی سرد و لبخندی ملیح… شاید به آرزوی قلبیِ خود رسیده بود؛ قلب یخی‌اش، که در انتظار گرمایی دلنشین بود و هرگز نصیبش نشد. هر روز، بیشتر یخ می‌زد. زندگی‌اش این‌گونه می‌گذشت؛ مانند گلی کوچک با خاصیت‌های بسیار که به‌خاطر کوچکی‌اش و کم‌خواهی‌اش دیده نمی‌شد. می‌دانست آنان که بلندپروازند بیشتر دیده می‌شوند، اما با دلِ کوچک و مهربانش چه می‌توانست بکند؟ او با دیگران فرق داشت… اما حیف که هیچ‌کس آن تفاوتِ آرام را در هیاهوی دنیا ندید. مرگش بی‌صدا و آرام بود، درست همانند قلبش؛ نه فریادی، نه دستی که نگهش دارد، نه نگاهی که دیر برسد. او خسته‌تر از آن بود که بجنگد، و آرام‌تر از آن که التماس کند. پس در سکوت، چشم‌های خیسش را بست و تمامِ سرمای سال‌هایش را به خاک سپرد. و خاک، تنها کسی بود که او را بی‌قید و شرط در آغوش گرفت. و او در آغوش خاک به خواب ابدی رفت…

به دوستی، به مهر، دل‌ها را باز کن،
که هیچ دلِ شکسته‌ای، باری را به دوش نکشد

کیـم سـایـونـگ'