سکوت سرد_کپ'

۱۵۵ نظر گزارش تخلف
ᴋɪᴍ sᴀᴏᴜɴɢ ࣪⊹ ˖ᴀʀᴍʏ ♡ ʙᴛꜱ ⊹ ᴊᴇꜰꜰᴇʀ ꜰᴏʀᴇᴠᴇʀ

او دخترکی بود با چشمانی خیس، با دست‌هایی سرد و لبخندی ملیح… شاید به آرزوی قلبیِ خود رسیده بود؛ قلب یخی‌اش، که در انتظار گرمایی دلنشین بود و هرگز نصیبش نشد. هر روز، بیشتر یخ می‌زد. زندگی‌اش این‌گونه می‌گذشت؛ مانند گلی کوچک با خاصیت‌های بسیار که به‌خاطر کوچکی‌اش و کم‌خواهی‌اش دیده نمی‌شد. می‌دانست آنان که بلندپروازند بیشتر دیده می‌شوند، اما با دلِ کوچک و مهربانش چه می‌توانست بکند؟ او با دیگران فرق داشت… اما حیف که هیچ‌کس آن تفاوتِ آرام را در هیاهوی دنیا ندید. مرگش بی‌صدا و آرام بود، درست همانند قلبش؛ نه فریادی، نه دستی که نگهش دارد، نه نگاهی که دیر برسد. او خسته‌تر از آن بود که بجنگد، و آرام‌تر از آن که التماس کند. پس در سکوت، چشم‌های خیسش را بست و تمامِ سرمای سال‌هایش را به خاک سپرد. و خاک، تنها کسی بود که او را بی‌قید و شرط در آغوش گرفت. و او در آغوش خاک به خواب ابدی رفت…

به دوستی، به مهر، دل‌ها را باز کن،
که هیچ دلِ شکسته‌ای، باری را به دوش نکشد

کیـم سـایـونـگ'

نظرات (۱۵۵)

Loading...

توضیحات

سکوت سرد_کپ'

۳۲ لایک
۱۵۵ نظر

او دخترکی بود با چشمانی خیس، با دست‌هایی سرد و لبخندی ملیح… شاید به آرزوی قلبیِ خود رسیده بود؛ قلب یخی‌اش، که در انتظار گرمایی دلنشین بود و هرگز نصیبش نشد. هر روز، بیشتر یخ می‌زد. زندگی‌اش این‌گونه می‌گذشت؛ مانند گلی کوچک با خاصیت‌های بسیار که به‌خاطر کوچکی‌اش و کم‌خواهی‌اش دیده نمی‌شد. می‌دانست آنان که بلندپروازند بیشتر دیده می‌شوند، اما با دلِ کوچک و مهربانش چه می‌توانست بکند؟ او با دیگران فرق داشت… اما حیف که هیچ‌کس آن تفاوتِ آرام را در هیاهوی دنیا ندید. مرگش بی‌صدا و آرام بود، درست همانند قلبش؛ نه فریادی، نه دستی که نگهش دارد، نه نگاهی که دیر برسد. او خسته‌تر از آن بود که بجنگد، و آرام‌تر از آن که التماس کند. پس در سکوت، چشم‌های خیسش را بست و تمامِ سرمای سال‌هایش را به خاک سپرد. و خاک، تنها کسی بود که او را بی‌قید و شرط در آغوش گرفت. و او در آغوش خاک به خواب ابدی رفت…

به دوستی، به مهر، دل‌ها را باز کن،
که هیچ دلِ شکسته‌ای، باری را به دوش نکشد

کیـم سـایـونـگ'