روز ناتمام زمین
آغازِ فاجعه زمانی بود که ریتم شب و روز از کار افتاد.
نیمی از زمین در تاریکی بیپایان یخ زد، و نیم دیگر زیر آفتابِ بیامان، بیوقفه سوخت — شکافی میان روشنایی و سایه، که هیچکس توضیحی برای آن نداشت.
دانشمندان در پی علت برآمدند: اختلال در ماهوارهها، طوفانهای مغناطیسی، یا آزمایشهای محرمانه.
اما پاسخها به همان سرعتی ناپدید شدند که نور خورشید از آسمان محو میشد. سیاستمداران یکدیگر را متهم کردند، و ملتها رقیبان خود را به ساختِ سلاحهای کیهانی نابودگر متهم نمودند.
انسان، سرگردان و هراسزده، زیر آسمانی ایستاده بود که دیگر از قوانین خود پیروی نمیکرد.
در مدار زمین، فضانوردان در سکوت تماشا میکردند.
از میان پنجرهٔ ایستگاه فضایی، منظرهای را دیدند که هیچ انسانی پیش از آن به چشم ندیده بود — خورشید میلرزید، و همچون قلبی زخمخورده از درون شکافته میشد.
تکههایی از نورِ سوزان به بیرون رانده میشدند، و برخی از آنها راهیِ زمین بودند.
چند روز بعد، سطح سیاره میان سایه و آتش نوسان میکرد؛
لبههای اقیانوسها میجوشیدند، و شهرها چون ستارههایی در حال مرگ چشمک میزدند.
بشر تلاش میکرد زمان را اندازه بگیرد — اما زمان، مدتها پیش گریخته بود.
در ساعات پایانی، خورشید بهکلی فروپاشید.
اقیانوسی از شعلههای طلایی در فضا گسترش یافت و سیارات را یکییکی بلعید.
در آن سکوت عظیم، تنها چند نفر در مدار باقی مانده بودند — ناظرانی بیپناه بر پایان همهٔ چیز. آنان در میان نویز بیجانِ امواج رادیویی زمزمه کردند:
«زمین در دل خورشید خواهد سوخت، و انسانیت در انتظارِ رستاخیز خود خواهد ماند.»
و سپس، هیچ…
فقط زمینی نیمهروشن و رنگپریده، شناور در گرگومیشِ ابدی — در پایانِ آفرینش.