"سفریرا آغاز کردم؛ به سویِ مقصدی نامشخص گاه قارقارِ کلاغها،راهنمایِ مسیرم بود و گاه،رقصِ ستارهها' یارَم،نسیم بود' او هم مقصدی نداشت! گم گشته بود،در کشمکشِ میانِ آسمان و زمین؛ همسخنم،ماه بود و خورشید؛ پادشاهانِ شب و روز! مَرا قاضیِ بیطرفِ خود میدانستند' در پروندهای که قرنها بینتیجه مانده بود! چه میشود کرد،حتماً خسته بودند از رفت و آمدِ مکرر به دادگاهی که آنها را قضاوت نمیکرد! خورشید،درختان را شاهدِ خود میدانست و ماه،چشمه را' به هرکجایِ این کرهی آبی که قدم میگذاشتم، شاهدی بود که شهادت بدهد!' کمکمِ همدمِ شبهای تنهاییام و همسفرم شدند... بیآنکه بدانم،قدمهایم نیز محکمتر برداشتهشدند! گویی،میدانستند مقصد کجاست؛ اما،چطور؟! روزها آمدند و رفتند' تا که امشب به مقصد رسیدم؛ برایِ آخرین بار،به هر آنچه پشتِ سر گذاشته بودم نگاه کردم...آخرین صفحهی سفرنامهام را پُر و آن را به دریا سپردم...دریایی که به ماه ختم میشد؛ سرم را رویِ شنهای ساحل گذاشتم؛ در لحظاتِ آخر شنیدم که ماهِ گریانمان،چیزی میگوید...گویی،اینطور شروع شد: سفری را آغاز کرده بودی،به سویِ مقصدی نامشخص؛ گاهی ستاره را راهنمایت قرار داد و گاهی،قارقارِ کلاغهارا گفت،قاضیای باشی برای من و خورشیدِ پرمدعا! به موجودات فرمود،همه شاهدی باشند برای این پروندهی ساختگی؛گفت،همسفرت باشیم...تورا تا مقصد همراهی کنیم...و هماکنون،میخوانم آخرین کلماتت را' سفرنامهام را برداشت و به آخرین صفحه رفت...' ستارهها،بعدها نقل کردند که:'پدر،بعد از خواندنِ آخرین صفحهی سفرنامه،در کنارِ اشکهایی که حاری بودند،بلندترین خندهی خود را کرد:]"