معما حل نمیشود هزارتو بیش از حد درهمتنیده است اما دیگر چه چیزی برای حلکردن میماند وقتی ذهن، حس خود را از دست میدهد؟
گمشده در زمان، در فضا آخرین دفاعم نیز فرو میریزد آنچه دیروز رنگ باخت امروز آخرین عشق را دوباره میستاید
بگذار دوام آورد، ای دریای پرآشوب یک جرعهی دیگر برای ترسهایم بگذار دوام آورد، ای دریای پرآشوب هفت خورشید همراه تو طلوع خواهند کرد بگذار دوام آورد، ای دریای پرآشوب یک جرعهی دیگر برای اشکهایم
آنکه از درِ این غم وارد شود نه دیگر مرده است، نه زنده
اکنون هیچچیز مرا لمس نمیکند، جز سرمای سالهایی که چون سپیدی برف، جوانی را آهسته پیر میکنند
گرسنگی که تن را از پا میاندازد، و اندیشهای که همهی یادهای فردا را پایان میدهد، هیچ
آیندهام دیروز پایان یافت اکنون تنها گذشتهای دارم در این سویِ گور
The riddle won't dissolve For the maze is too dense But what's there more to solve When a mind loses sense Lost in time, in space There goes my last defense What faded yesterday Praises again a last romance Let it last, stirring sea One more drink is for my fears Let it last, stirring sea Seven suns will rise with thee Let it last, stirring sea One more drink is for my tears He who has entered by this sorrow's door Is neither dead or living anymore Nothing can touch me now, except the cold Of whitening years that slowly make youth old Hunger that makes the bidy feint, one thought That ends all memory for the future, nought My future ended yesterday, I have Only a past, on this side of the grave