برگشت یه نگاهی بهم انداخت و خندید بعدم گرفت خوابید . خیلی میترسیدم . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره خوابم برد . تقریبا صبح بود که از خواب بیدار شدم . دیدم گردنم میسوزه دستی روی گردنم کشیدم بعله این اقای چلاق دوباره منو گاز گرفته . بیچارش میکنم - میخوای یه خون اشامو بیچاره کنی ؟ چجوری ؟. .دهه تو حرف نزن وجدان جون . من میدونم باید با اون پسره ی عوضی چیکار کنم . از چادر رفتم بیرون عه این چلاق چرا اینجا نیس ؟