پرنده،به آخرِ آواز'اش رسیده بود و درخت داشت زیرِ چنگالِ او،له میشد در آسمان،ابرها به هم میپیچیدند و تاریکی،از درزهایِ کشتیِ غرقشده در مختصاتِ ناپیدایِ اقیانوسِ هند، به درون جاری بود؛ تنها در سیمهای تلگراف پیامای هنوز چِرِق چِرِق میکرد: «بیا به خا–نه،تو یک پسر دا–ری»