شب که میشود، اشکهایم را آرامتر میریزم؛
نه از ترسِ کسی، از ترسِ اینکه مبادا صدای شکستنِ چیزی را بشنوند که دیگر قابل تعمیر نیست.
صورت را در بالش پنهان میکنم و گریه میکنم؛
چنان بیصدا که انگار حتی دیوارها هم نباید بفهمند
در این اتاق، انسانی هست که دیگر از زندگی چیزی جز توانِ تحمل کردنش باقی نمانده.
اشکها میآیند و میروند،
اما هیچکدام چیزی را با خود نمیبرند.
فقط صورتم خیس میشود
و صبح، دوباره همان آدمی را تحویل جهان میدهم
که شب، زیرِ پتو، تکهتکه از خودش جدا شده بود.
احتمالا تلخترین شکلِ تنهایی همین باشد:
نه اینکه کسی کنارت نباشد؛
اینکه آنقدر تنها باشی
که حتی گریه کردنت هم باید مخفی بماند.