وقتی که فلیکس از پیادهروی صبحگاهیش با موهای خرمایی جدیدش که شب قبل رنگ کرده بود برگشت، هنوز توی راهروی دم در بود و ورودش رو با صدای بلند فریاد نزده بود که صدای بگو بخند مادرش و مینهو رو از توی آشپزخونه شنید. لازم نبود وارد آشپزخونه شه تا بتونه صحنه رو ببینه چون کاملا قابل تصور بود که مینهو پشت این آشپزخونه نشسته، به هر چیزی که مامانش برای صبحونه چیده ناخونک میزنه و برای پرت کردن حواس خانم لی داستانهای عجیب سرکارش رو تعریف میکنه و خیلی مواظبه تا چیزی از سولگی نگه تا گیر نیوفته.
مامان تصور کن! هیونجین با اون قد و بالا و تیپ-خلبانی، در حالیکه همیشه مودب و آرومه، در جواب جسیکا همین دختر تازه وارد مهمانداره که بهش جلوی همه پیشنهاد دیت داد تا توی رودربایستی قرارش بده، یهو با صدای بلند جلوی خدمه پرواز و کارکنای فرودگاه شیفت شب فریاد میزنه که متاسفم جسیکا. من تو رو هام و پارتروم رو خیلی دوست دارم!
ادامه پست بعدی...