از دید لونا.....
لونا دید که از طرف مهد کودک لونا بهش زنگ زدن....
لونا : بله بفرمایید..
- ببخشید لیسو اشتباهی هلو خورده و الان بهش حساسیت نشون داده....
لونا : الان میام اونجا....
سریع کیفشو و سوییچ ماشینش رو برداشت و در دفترش رو باز کرد
جیک قبلا سوییچ رو اورده بود
همون لحظه هیونجین و بقیه اعضا داشتن میرفتن سمت آسانسور.... لونا رفت جلوی آسانسور و دید که....
بنگ چان : میخوای بیای یا میخوای همینجوری نگاه کنی؟
لونا: اوه... ببخشید و رفت سوار آسانسور شد... روبه روش هیونجین وایساده بود... و لپای هردوشون قرمز بود...
هان : خیلی مضطرب هستید... اتفاقی افتاده؟ ...
لونا : نه نه اتفاق خاصی نیفتاده...
بعد از چند دقیقه خجالت آور رسیدند پارکینگ...
لونا: خب خدانگهدار... سر مراسم میبینمتون....
لونا رفت سمت ماشینش و سوار شد....و سمت مهد کودک لیسو....
از دید هیونجین
هیونجین: من... من... یه تصمیمی گرفتم...
بنگ چان : باز شروع کرد.... بیا بریم....
هیونجین: میخوام توی مراسم سالگرد شرکت... تمام حقیقت رو به همه بگم....
چانگبین اونموقع داشت آب میخورد ... ولی وقتی حرف هیونجین رو شنید همه ی آب از دهنش پاشید....
سونگمین: تو چرا انقدر تعجب کردی؟