I'm collapsing, breaking down Silently onto the ground Above me the azure sky The last thing I see in my life A swallow makes a little cry As I look up for the last time
There won't be a miracle There's really nothing more to come And all metaphysical Unmasks itself now Did we have each other enough? Did we connect deep enough?
I'm collapsing, just now Falling without a sound An orange sunbeam on the rye The last thing I see in my life And no one's even bothered Whether I even worked Or felt something like happiness As I lose out on this heart attack
And all metaphysical Unmasks itself now Did we have each other enough? Did we connect deep enough?
دارم فرو میریزم، از هم میشکنم بیصدا بر زمین میافتم بالای سرم آسمان لاجوردی است آخرین چیزی که در زندگیام میبینم پرستویی فریادی کوتاه سر میدهد وقتی برای آخرین بار به بالا نگاه میکنم
معجزهای در کار نخواهد بود واقعاً چیز دیگری در راه نیست و هر آنچه فراطبیعی و متافیزیکی بود اکنون نقاب از چهره برمیدارد آیا به اندازهٔ کافی یکدیگر را داشتیم؟ آیا به اندازهٔ کافی عمیق به هم پیوند خورده بودیم؟
دارم فرو میریزم، همین حالا بیصدا سقوط میکنم پرتوی نارنجی خورشید بر مزرعهٔ چاودار آخرین چیزی است که در زندگیام میبینم و هیچکس حتی اهمیتی نداد که آیا واقعاً کار و تلاشی کرده بودم یا چیزی شبیه به خوشبختی را احساس کرده بودم در حالی که این حملهٔ قلبی مرا از پا درمیآورد
و هر آنچه فراطبیعی و متافیزیکی بود اکنون نقاب از چهره برمیدارد آیا به اندازهٔ کافی یکدیگر را داشتیم؟ آیا به اندازهٔ کافی عمیق به هم پیوند خورده بودیم؟