هیونجین رفت سمت اتاق خودش تو طبقه سوم
رفت دوش گرفت و داشت لباس میپوشید
با خودش : زیاده روی کردم؟ چرا از دیروز اینجوری شدم؟؟؟ همه زندگیم از دخترا بدم میومد و حالا یه دختر غریبه تو خونمه؟؟؟ واییی حتما روانی شدم!!!!!
هیونجین با هزارتا فکر و خیال رفت خوابید...
فردا صبح
هیونجین زود بیدار شد وقتی خواست بره پیش ات با خودش : هنوز خوابه یا داره دوش میگیره؟ نکنه مزاحمش شم... فقط برم پایین ..
وقتی رفت پایین صبحونه حاضر بود .. اما خواست صبر کنه تا ات بیدار شه
همون موقع ات از پله ها پایین اومد
هیونجین با خودش: این دختر چقدر خوشگله.... چرا دیروز به لباسش نگاه نکرده بودم؟؟ چقدر لباس آبی بهش میاد....
ات : صبح بخیر
هیونجین : صبح تو هم بخیر... بیا صبحونه بخوریم
ات : ممنون ولی اشتها ندارم
هیونجین : فقط یه قهوه
ات : باشه ولی باید حرف بزنیم
اونها رفتم تو تراس و قهوه میخوردن
ات : امشب.... باید بهم یه سری چیز هارو بگی
هیونجین : درسته ... قهوه ات رو بخور بریم
بعد از خوردن قهوشون ، به اتاقی در طبقه دوم رفتن.
ات تا وارد شد چشم هاش برق زد
یک لباس آبی آسمونی که اکلیل های سفیدی روش بودن.... ( عکس در ویدیو)
هیونجین: سلیقتو نمیدونستم... فقط اینو سفارش دادم
ات :ممنون.. خیلی قشنگه....
هیونجین: خواهش میکنم... درباره رفتار های امشب
ات برگشت رو به هیونجین
هیونجین : نگران نشو.. واقعا ممنون که قبول کردی.. امشب فقط خونسرد باش و حرف هایی که میشنوی رو فراموش کن... و زیاد حرف نزن.... مگرنه...
ات نزاشت حرفشو تموم کنه : میدونم باید چیکار کنم
هیونجین : احتمالا قراره خیلی سوال پیچ شی توسط خانواده ام....
ات : مشکلی نیست فقط باید درباره ی شما بدونم
هیونجین : اول.. به من بگو هیونی
ات : هیونی؟؟
هیونجین سری تکون داد
هیونجین : منم تو رو...
ات : میشه ...
هیونجین آروم نزدیک ات شد : میشه چی ؟؟
ات : عزیزم صدا کنی..
هیونجین: آره عزیزم....
ات : اینجا نه(با داد و از جاش پرید)
هیونجین جا خورد ولی بعد خندید
ات : فقط امشب
هیونجین دوباره خندید
هیونجین : میخوای درباره بقیه علاقه همون صحبت کنیم؟؟
ات : باشه
باهم درباره علاقهاشون حرف زدن اما هیچ کدوم خودشونو لو ندادن