روز هایی که دل اطراف لبان معشوق پرسه میزد من مینگریستم به صحرا و گوش می سپردم به صدای خَموش باران و دل را رهسپار حسرت ها می کردم من، جان میدادم برای چشمان بی هیاهوی لیلی و باک نداشتم از نبود درد ها نمی دانم... شاید نبودشان سرما به جانم میزند می سوزاند و خشک میکند بارانی را که نشسته است بر زمین ترِ دلم و صحرا میکند دشتهایش را... . دردِ غمِ هجران او آرامش میگیرد از چشمان پر تلاطم ابر و جان میکاهد از عشاق بهار میگریاند، تا پاییز با پای خونین از راه برسد و بار سنگین درد را بردارد از روی شانه های خسته ی دل... .
آقا میدونم خیلی داغونه به روم نیارین خودم کلی بهش خندیدم^_* من واسه شاعری به دنیا نیومدم... شعرای چند سال پیشم از اینم سم تره# خنده