مهرداد...
من هیچوقت ندیدمت،
هیچوقت صداتو نشنیدم،
هیچ خاطرهای ازت ندارم…
اما نمیدونم چرا وقتی ویدیوت رو دیدم، اشکام بند نمیاومد.
انگار یکی از آشناهای خودم رو از دست داده باشم.
انگار دلم برای کسی تنگ شده که هیچوقت حتی کنارش ننشستم.
عجیبه، نه؟
اینکه آدم برای کسی که نمیشناسه اینهمه گریه کنه.
اما اسم تو، صورت تو،
یه جوری توی دلم موند که نمیتونم بیتفاوت از کنارش رد بشم.
شاید چون حس میکنم میتونستی یکی از ما باشی.
یکی از همسنوسالهای ما،
با آرزوهای ساده، با امیدهای معمولی،
با همون خندهها و دلنگرانیهایی که همهمون داریم.
مهرداد…
من تو رو ندیدم،
اما دلم برات تنگ شده.
برات گریه کردم،
و هر بار که اسمت میاد،
یه بغض کوچیک توی گلوم میشینه.
دلم پر از غمه و اشکام تمومی نداره.
لطفا گزارش نزنید))))