- هوی بلند شو از روی من . حواسم نبود و گفتم : تو بلند شو . - اخه اسکل من که نمی تونم بلند بشم . سریع از روش بلند شدم .اونم بلند شد . اینا هم عجیب بودن مثل بقیه . بعدش رفتیم خوابگاهمون که دیدم با 8 تا از دوستام هم اتاقی شدم . ..................................................... یه هفته از شروع مدارس گذشته و همین اول بسم الله باید بریم به عنوان تمرین دو روز توی جنگل زندگی کنیم . گروه ما شیش نفره هست . من و اریکا و میساکی و ایاتو و لایتو و کاناتو . وای نیم ساعت دیگه باید حرکت کنیم . اینا هم که عجیبن اصلا یه وضعی . خلاصه راه افتادیم و بعد از 5 ساعت رسیدیم جنگلی که میخواستیم . همون اول اریکا سریع گفت . : رامونا و ایاتو چادر ها رو درست کنین . با من بیاد بریم میوه و .. پیدا کنیم . لایتو برو چوب جمع کن . ای بابا من افتادم با این چلاق . همچنان داشتم بهش فوش میدادم که شروع کرد زر زدن . - دهه خو بیا درستش کن دیگه