سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
او کنار پنجره ایستاد؛
جایی که امید هنوز جرأتِ نفس‌کشیدن داشت.
باران آمد،
نه برای تسلی،
برای یادآوریِ همه‌چیزهایی که هرگز گفته نشد.

قلبش ضعیف نبود؛
سال‌ها بارِ عشقِ بی‌پاسخ و انتظارِ بی‌آغوش
آن را خسته کرده بود.
عشق را شناخت،
اما گرما نصیبش نشد.
آن‌ها که عزیزتر از جان بودند،
سردتر از باران گذشتند
و همین، یخ را کامل کرد.

قلبش یخ زد
تا نشکند.
یخ زد
تا بماند.

به خوابی رفت
که شبیه پایان بود،
اما پایان نبود؛
مکثی بود برای دوام.
و بعد… رفت.
رفت و کسی نپرسید چگونه رفت؛
سبک؟
یا با سنگینیِ جبران‌ناپذیرِ نادیده‌گرفته‌شدن؟

در دنیای تازه‌اش
هنوز به ندا گوش می‌داد؛
ندای قلب یخی.
نه ندایی از نفرت،
بلکه از حقیقت.
ندایی که می‌گفت:
«راه را گم نکن،
حتی اگر سرد است.»

روحش در پیِ آن ندا بود،
نه برای بازگشت،
برای فهمیدن.
چون فهمیده بود
بعضی زخم‌ها
از نزدیک‌ترین‌ها می‌آیند
و درمانشان
زمان می‌خواهد،
نه توضیح.

پنجره را نبست.
قلب یخی‌اش را پنهان نکرد.
آن را با خود برد
تا محافظت کند
از چیزی کوچک، لجوج و زنده
در ژرفای سینه‌اش.

و این قصه
نه با مرگ تمام شد
نه با معجزه؛
با ایستادن تمام شد.
ایستادنِ کسی
که سرمای آدم‌ها را دید
و هنوز
راه را
گم نکرد.

ماند…
به دیارِ باقی.

کـیـم ســایـونـگ"