فردا صبح هیونجین زود بیدار شد...
با خودش : دیشب تند پیش رفتم؟ نه.. خوب بود دیگه ولی اذیت شد؟
هیونجین رفت دوش گرفتن و لباس پوشیدن اومد و دید لونا هنوز خوابه
هیونجین: لونای من..... بیدار شو.... پاشو بریم پایین...
لونا با خودش : این الان به من چی گفت ؟ وایی جدی جدی دیشب اتفاق افتاد.!
لونا با چشم های خوابآلود: دیشب چطور تونستی؟
هیونجین: به راحتی..
لونا با صدای بلند: آه......
هیونجین: زود باش پاشو.... دوش بگیرم
لونا : نمیخوام...
هیونجین: میخوای خودم ببرمت؟
لونا : نه.. نه.. الان میرم
هیونجین خندید... لونا بلند شد...
لونا : کجا برم حموم؟
هیونجین : اونجا(با دست اشاره کرد)
لونا : اینجا اتاق توئه..
هیونجین: خب
لونا : نمیخوام اینجا برم
هیونجین : آه... چقدر بهونه میاری.... بزار خودم بیام
لونا : نه.. نه الان میرم
لونا رفت و دوش گرفت...
هیونجین با خودش : چقدر کیوته با این کاراش....
لونا با خودش زیر دوش : دیشب چرا انقدر زود پیش رفت... زندگیم رفت رو هوا.... میخواستم یه زندگی عادی داشته باشم... الان سر از خانواده مافیا در آوردم
لونا یه حوله تمیز برداشت و پوشید و شروع کرد به خشک کردن موهاش....
لونا با خودش : لباس چی بپوشم؟... باید برم بیرون؟.... اخه الان دوباره منو میبینه که... أه....
لونا در رو آروم باز کرد و یه نیم نگاهی کرد...
با خودش : فکر کنم رفته..
اومد بیرون که...
هیونجین کشیدش و در رو بست و لونا رو چسبوند به در و آروم نزدیک صورتش شد...