سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

YOU¹⁴

ادامه
هیونجین در اتاق رو باز کرد و رفتن تو
هیونجین رفت روی تخت و دراز کشید و دستی رو گذاشت رو صورتش
لونا یکم معذب شد
لونا : منظورت از اون حرف چی بود؟؟؟
هیونجین : کدوم حرف؟؟
لونا : شریک زندگی؟
هیونجین : ببخشید... یکم تند پیش رفتم
لونا وسط اتاق وایساده بود... هیونجین بلند شد و رفت روبه روش وایساد...
هیونجین: فقط پدرم میخواد به زور ازدواج کنم... منم خسته شدم
لونا : ولی دلیل نمیشه که با من اینکارو کنی
هیونجین :میدونم.. ذهنم به هم ریختست اما احتمالا اونا بازم میخوان تو رو ببینن... پس...
لونا : نه من فقط همین یه بار این کارو کردم... دیگه نه...
هیونجین نزاشت حرفش تموم شه دست لونا رو گرفت و برد روی تخت و دوتاشون نشستند... هیونجین با انگشتش یه دسته از موهای لونا رو پشت گوشش گذاشت....
هیونجین : خواهش میکنم فقط برام نقش بازی کن.... در عوض هر چی بخوای بهت میدم... فقط نقش دوست دخترم رو بازی کن...
لونا : اگه خواستن دوست دختر بودنم تغییر کنه چی؟؟
هیونجین: من نمیزارم قول میدم...
لونا با خودش فکر کرد : شاید اون بتونه من رو کاملا از زندان بیرون بیاره... الان آزادی مشروط دارم... حتما با جایگاهش میتونه.. ولی فقط نقش دوست دخترش...

لونا : باشه قبوله... ولی فقط نقش دوست دخترت رو دارم.. نه کس دیگه
هیونجین: ممنونم... ممنونم... در عوضش... چی میخوای؟
لونا : بعدا میگم...