سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
تهیونگ پرونده رو حل کرد. خرابکار رو توی جلسه‌ی هیئت مدیره رسوا کرد و انداختش بیرون. همه چیز تموم شد.

ولی یه روز، یکی از همکارای قدیمی جونگکوک رو گوشه‌ی راهرو گرفت:

«فکر کردی واقعاً دوستت داره؟ تو فقط یه وکیل بی‌پولی. یه روزی که خسته بشه، می‌ندازتت بیرون. مثل بقیه.»

جونگکوک چیزی نگفت. ولی حرفش رفت تو دلش. نشست، فکر کرد،شب، بدون خبر، وسایلش رو جمع کرد و رفت.
.....
صبح، تهیونگ اومد شرکت. دفتر جونگکوک خالی بود. میز پاک. قهوه‌ی همیشگی دست‌نخورده.
تهیونگ به منشی: «جونگکوک کجاست؟»
منشی: «اومد... وسایلش رو برداشت و رفت. گفت دیگه نمیاد.»

تهیونگ خشک شد. دستش رفت سمت میز. یه یادداشت کوچیک بود:

«ببخش. من بهت نمی‌خورم. مراقب خودت باش.»

تهیونگ برگه رو مچاله کرد. نفسش سنگین شد. چشماش خیس.

تهیونگ زیر لب: «احمق... تو نمی‌فهمی من بدون تو چیکار می‌کنم.»
.....

تهیونگ سه روز دنبالش گشت. همه‌جا. آدرس قدیمی، دفتر وکالت قبلی، حتی اون کوچه‌ی پسر کوچولو. هیچی.

روز چهارم پیداش کرد. توی یه کافه‌ی کوچیک گوشه‌ی شهر، پشت میز، با یه قهوه‌ی سرد.

تهیونگ رفت جلو. جونگکوک سرش رو بلند کرد، رنگش پرید.

جونگکوک: «تهیونگ...»

تهیونگ بدون حرف یقه‌ش رو گرفت و کشیدش بیرون. جونگکوک تقلا کرد ولی نتونست.

پشت کافه، توی کوچه‌ی خلوت، تهیونگ هلش داد به دیوار. بعد مشتش رفت سمت صورتش. محکم.

جونگکوک: «آخ! تهیونگ...»

تهیونگ گوش نداد. یه مشت دیگه. جونگکوک افتاد زمین، ناله کرد.

تهیونگ خم شد، یقه‌ش رو گرفت: «چرا؟ چرا رفتی؟»

جونگکوک خون از لبش پاک کرد: «من... بهت نمی...»

تهیونگ دوباره زد. دستش می‌لرزید، ولی نمی‌ایستاد. جونگکوک زیرش ناله می‌کرد، ولی تهیونگ انگار چیزی توش شکسته بود.

تهیونگ با صدای خفه: «تو حق نداشتی بری. شنیدی؟ حق نداشتی.»

مشت آخر رو نزد. دستش رو گذاشت روی دیوار، سرش رو خم کرد. نفسش بریده‌بریده. جونگکوک زیرش، با صورت خونی دیگه تقلا نمیکرد *اوخی بچم کوک کارت ساختس*


دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)