مینهو دو ماهی میشد که فلیکس و هیونجین رو توی زندگیش کم داشت و هر شب بیشتر از شب قبل از خودش متنفر میشد. جز همون یکباری که سولگی سرزنشش کرد، کسی چیزى بهش نگفته بود. هر چند خشم رو از نگاه سونگمین حس میکرد. هر چند نگاه مامانش بهش عجیب شده بود ولی هیچکس با مینهو نجنگید. برعکس چیزی که تصور میکرد، فلیکس هم باهاش نجنگید. توقع نداشت. فکر میکرد حتی اگه هیونجین فلیکس رو از خودش دور کنه برادر سرتقش پافشاری میکنه و زمین و زمان رو بهم میدوزه که هیونجین رو پیش خودش نگه داره. اما فلیکس این کار رو نکرده بود. فقط از مینهو رو برمیگردوند، به سر انگشتهای زخمیش چسب میزد و دیوانهوار تمرین میکرد.
پست بعدی...