نمیدانم برای کدام یک از شما مینویسم؛
برای مادری که هر روز صبح، بیآنکه باورش شود، دو تا چای میریزد؛
یا پدری که هنوز گوشی را برمیدارد تا شمارهات را بگیرد و ناگهان دستش میایستد.
تولدت که میشود، کیک میخرند،اما شمعی روی آن نیست.
چون میدانند تنها کسی که قرار بود فوت کند، خودِ تو هستی.
آنها کنار سفره مینشینند و به جایت لبخند میزنند؛
لبخندی که تهاش گریه است.
آغوششان برای همیشه خالی مانده، و هر بار که باد در میزند، به خیالِ برگشتِ تو، در را باز میکنند...
کاش میدانستید که نبودنتان، تمامِ بودنشان را از آنها گرفته است.
--