از دید لینو...
فلش بک به فردا....
صدای زنگ موبایل (دی دی دی دی دی دی دی)
لینو گوشیش رو از روی میز کنار تختش برداشت و سریع زنگ رو خاموش کرد...
با خودش : اون دختره... عصابم رو داغون کرده.... از این به بعد نابودش میکنم....
بعد از چند دقیقه پاشد.... و سریع یه دوش گرفت... موهاش رو خشک کرد... و یه لباس راحتی مشکی پوشید... و رفت سالن غذاخوری...
فلش بک به سالن غذاخوری....
لینو وارد شد و دید فقط سوجین نشسته... رفت و روبه روش نشست ...
لینو: سلام شاهدخت کوچولو.... چطوری؟
سوجین : سلام... خوبم...
لینو: بقیه کجان؟
سوجین : برای مهمونی امشب رفتن...
لینو : از الان؟.
سوجین: آره دیگه....
لینو : برای یه مهمونی معمولی از صبح رفتن؟
سوجین سر تکون داد....
سوجین: میشه باهم فیلم ببینیم...
لینو: باشه شاهدخت کوچولو برو بزار الان میام....
سوجین رفت به تی وی روم.... و یه فیلم جدید گذاشت... لینو اومد کنارش و نشست و شروع کردن به دیدن فیلم....
چند ساعت بعد....
سوجین خوابش برده بود.... لینو آروم از اتاق خارج شد و رفت اتاق خودش....
لباسی رو دید که تعجب کرد... یه کت و شلوار مشکی خاص.....
با خودش : امشب صددرصد یه شب معمولی نیست... این لباس حتما برای یه مناسبت خاصه... امشب برای من اتفاقی میفته... مطمعنم...
کم کم آماده شد.... سوار لیموزین شد و به سمت مهمونی حرکت کرد.....