لونا به لیسو غذا میداد.....
هیونجین رفت در رو باز کرد...
-آقا این ها رو سفارش داده بودید....
هیونجین: بله...
و یه دسته گل بزرگ .... و 2 پک غذا رو تحویل گرفت....
. لونا برگشت سمت هیونجین....
هیونجین پک های غذا رو روی میز آشپز خانه گذاشت.... و با یک دسته گل رز قرمز به سمت لونا رفت....
هیونجین: این چند روزه سخت بود.... تقدیم به شما....
لونا : حالت خوبه؟.. همین امروز صبح یک گلوله جلوت شلیک شد.... اه.... البته که تو. ....
هیونجین کنار لونا نشست: البته که من مافیا بودم... درسته از بچگیم زیاد دیدم... حتی مادرم هم...
لونا : متاسفم... نمیدونستم....
هیونجین : به نظر لیسو خیلی خوابش میاد... بیا بخوابونیمش... بعد با هم وقت بگذرونیم...
لونا : باشه... ناهار میخوریم....
هیونجین با ناراحتی:هی..
لونا : چی هی؟ یه بار باهم وقت گذروندیم 5 سال جدایی کشیدیم....
هیونجین: قول میدم... دیگه همچین اتفاقی نمی یفته
لونا: تو قول نده.... دفعه قبل قرار بود فقط دوست دخترت باشم.... الان مادر دخترتم....
هیونجین موهای لونا رو نوازش کرد : و به زودی تبدیل میشی به زن بابای دخترت....
لونا: خیلی خوشی
هیونجین : میدونم
هیونجین لیسو رو بقل کرد و برد توی یه اتاق
لونا خواست پشت سرشون بره که...
هیونجین: دو دقیقه بزار تنهایی بخوابونمش....
لونا: باشه....
هیونجین لیسو رو روی تخت گذاشت... و پتو رو روش کشید....
لیسو : بابا.... تو پیش من و مامان میمونی؟
هیونجین: آره..... دخترم... چرا پرسیدی؟
لیسو جوابی نداد و چشم هاشو آروم بست و خوابید.....