تهیونگ با سرعت میروند. جونگکوک روی صندلی، سرش روی پاش، خون میرفت روی صندلی ماشین.
تهیونگ هر چند ثانیه نگاهش میکرد: «جونگکوک، با من حرف بزن. چشمات رو نبند.»
جونگکوک زمزمه: «...خستم...»*منم خستم منم ببر*
تهیونگ: «نخواب! لعنتی، نخواب!»
رسیدن بیمارستان. تهیونگ بغلش کرد و دوید تو. پرستارها آوردنش روی برانکارد.
دکتر: «چاقو خورده؟»*نه اقای دکتر چاقو کجا بوده داشتیم باهم شوخی میکردیم یهو دیدم اع جونگکوک چرا سوراخی*
«خونریزی شدید داره. باید سریع بره اتاق عمل.»
تهیونگ پشت در موند. دستاش خونی. نشست روی صندلی، سرش رو گرفت.
---
پلیس رسید. افسر اومد جلو: «آقای تهیونگ؟ شما پیداش کردید؟»*اگر پیداش نمیکرد الان بنظرت جونگکوک پرواز کرده اومده بیمارستان?*
تهیونگ سرش رو بلند کرد، چشماش خیس: «آره. سه نفر بودن. آدرس انبار رو میدم. پیداشون کنید.»
افسر: «حتماً. الان حالش چطوره؟»*خب حال طرف به تو چه ربطی داره .....*
تهیونگ به در اتاق عمل نگاه کرد. سکوت.
تهیونگ، آروم: «نمیدونم...»*شوهر طرف نمیدونه من نویسنده چیکاره م که بدونم جونگکوک زنده میمونه یا نه*
---
در باز شد. دکتر اومد بیرون، ماسکش رو برداشت.
تهیونگ سریع بلند شد: «چطوره؟»
دکتر: «فعلاً پایدارش کردیم. ولی خون زیادی از دست داده. چند ساعت آینده بحرانیه. باید دعا کنید.»
تهیونگ دوباره نشست. دستاش رو گذاشت روی صورتش. نفسش سنگین.
تهیونگ زیر لب: «...بمون. فقط بمون.»
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)