سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

YOU¹³

ادامه
لونا اون مرد رو میشناخت
اما انگار سونگهو لونا رو نمیشناخت
(وقتی اون اتفاق برای خانواده لونا افتاد ، لونا فقط 10 سالش بود به خاطر همین سونگهو لونا رو نمیشناسه ولی لونا میشناسه)
سونگهو : پسر تو واقعا یکی رو داشتی و نمیگفتی
هیونجین سرش رو برگردوند
سونگهو دستش رو برد سمت لونا ولی هیونجین جلوی دستای لونا گرفت تا دست نده سونگهو دستش رو عقب برد
سونگهو: سلام ... حتما هیونجین گفته که من کیم درسته؟
لونا : بله و منم لونام
سونگهو: هیونجین باید زودتر میگفتی الان میخوای مهمونی رو چیکار کنی؟
یونجون از پشت وارد شد یه نگاه به لونا کرد و دهنش باز موند....
یونجون: سلام من برادر هیونجینم و شما هم حتما
هیونجین : دوست دخترمه
یونجون سر تکون داد
هیونجین : پدر امشب همه چی طبق روال عادی پیش میره.....
سونگهو : نمیشه خودت میدونی برای چی این مهمونی برگزار شده
هیونجین: اره میدونم... فقط یه تغییر کوچولو اتفاق میفته
لیزا : تغییر ؟؟
هیونجین : آره.. به جای اینکه بخوام کسی رو به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم میخوام به همه معرفیش کنم.....
ات چشماش گرد شد و لپاش سرخ... هنوز نمی تونست این همه اتفاق رو هضم کنه

هیونجین : خب ما پس میریم تا مهمونا برسن... موقع شام اعلام میکنم
هیونجین دست لونا رو گرفت و دنبال خودش کشید و برد سمت اتاقش در اون خونه

لیزا : پدر پس میلن چی میشه؟
یونجون : اگر هیونجین با میلن ازدواج نکنه برای خانوادمون بد میشه
سونگهو : میدونم.. میدونم... اما بیاین امشب شام رو بگذرونیم.... امشب خود میلن کارشو انجام میده