سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

*تورو خدا هیت ندین*
سه هفته از اون شب گذشت. کوک هنوز ضعیف بود، ولی راه می‌رفت. ته مراقبش بود، صبح تا شب.

یه روز صبح، کوک حالش بد شد. حالت تهوع، سرگیجه. ته بردش دکتر.

دکتر آزمایش گرفت. بعد نشست روبه‌روشون، لبخند زد:

«آقای کوک، شما حامله‌اید.»*اقای کوک مامان شده*

کوک خشک شد. ته هم. اتاق ساکت.

کوک، آروم: «...چی؟»

دکتر: «بله. حدود سه هفته. با توجه به وضعیت قلبت، بارداری پرخطره. باید خیلی مراقب باشی.»

---

توی ماشین، سکوت. کوک از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد، دستش روی شکمش.

ته آروم گفت: «...می‌ترسی؟»

کوک سرش رو چرخوند. چشماش خیس: «تو... می‌خوای؟»

ته ماشین رو زد کنار. بهش نگاه کرد، جدی: «من تو رو می‌خوام. هر چی که بیاد، با هم.»

کوک لبش لرزید. ته دستش رو گرفت، کشید سمت خودش. پیشونیشون به هم چسبید.

ته زمزمه: «قلبت... ولی دکتر گفت خطرناکه. من نمی‌ذارم بهت آسیب برسه.»

کوک: «می‌خوامش. می‌خوام این بچه رو.»*تهیونگم تورو میخواد*

ته چشماش رو بست. بعد آروم بوسیدش.

ته: «باشه. ولی هر چی من بگم. بدون بحث.»

کوک خندید، بین اشک: «وکیل‌ها همیشه بحث می‌کنن.»

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)