هوا گرم ست و آتش  در نفس دارد این فصل تابستان  عجب سرمای آدم کشی  دارد  غروبش یک آسمان  بغض محزون  در گلو حبس دارد شب اش  هم انگار که راه و بیراه ترس دارد روز هایش پر ز حادثه  و همه درد دارد داد ثانیه هایش ختم به قفس دارد شهر گریان و  خیابان هایش حسرت و  کوچه هایش یاس دارد خوشبختی هم اینجا  لباسی مندرس دارد این همه دارد آدم دارد و فقط یکی ندارد آدمچرا دل خوش ندارد شاعر : تورج توجی