سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

پارت-۵۷

ادامه
۱۴۰۰/۰۶/۲۶
زنداییم فرزانه هست که اون۳۶ سالشه و یه بچه دارن اسمش ارمینه و۱۳ سالشه و تو همون نهاوند زندگی میکنن'بچه دومشم که مادر بندس'بچه سومش دایی امینم هست۳۴ سالشه و زنداییم مریم۳۳ سالشه و امیر تنها بچشونه اونا ام تهران زندگی میکنن ولی خوب قبل عید اومده بودن اینجا امیرم مونده بود تا با ما بیان'دایی احمدم۳۲ سالشه و مجرده اونم تو همین خونه زندگی میکنه'و دایی اخرم دایی آرش ۲۹ سالشه و زندایی زهرام۲۷ سالشه و بچشون تیام که شهریور میشه۱ سالش خیلی شیرین و تپله اونام تهران زندگی میکنن'بابابزرگم انچنان پولدار نیستنو یه خونه سه خوابه دارن که یکیش ماله دایی احمدمه و یکیش خودشو و مامانبزرگ و یه اتاق مهمون و سه تا پله میخوره میره اشپز خونه و بقیش خونس و خوبه
با همشون روبوسی کردم و تولد مامانبزرگم تبریک گفتم ساعت۸ صبح بود خواسم برم پیاده روی پس لباسامو با یه لباس ورزشی عوۻ کردمو رفتم بیرون که امیرم پشتم اومد:تو چرا اومدی
امیر:اومدم ورزش کنم با اجازه شما فنچول:/
-به من نگو فنچولا و ورزشتم کن با من حرف نزن-_-
امیر:بهت توۻیح بدم اشتی میکنی؟
-تو بده تا ببینم چی میشه
امیر:خوب بیا بشین
رو صندلی نشستمو دست به سینه به رو به رو نگاه کردم و امیر شروع کرد:روزی که دوم راهنمایی بودیو با مهیا اومدین خونه ما دیدمش شیطونیاش اندازه تو نمیرسید ولی خوب شیطون بود و قشنگ دیگه از اون روزم که تو جمع هامون بود خوب اشنا شدمو عاشقش شدم همین'الان اشتی؟
-عمرااااااا دو ساله عاشقشی و من تازه میفهمم؟
امیر:مطمن نبودم خودمم تا الان'اشتی کن جون من:/
-جونتو قسم ندها تا چالت نکردم'اشتی ولی به یه شرط:)
امیر:جونم بگو
-اگه بهم رسیدین منو فراموش نکنیو زن ذلیل شی دیگه بهم توجه نکنیا باشه؟
امیر به زور خندشو گرفته بود:چشم بـانـوی حسود خودم چشم
پریدم بغلشو لپشو بوس کردم و ورزش کردیم ساعت۱۰ بود که رفتیم خونه یه دوش گرفتمو رو تخت دایی احمدم خوابیدم