رئیس کل: خانم سیلا بالاخره این رو به خوبی به پایان رسوندین حالا کار دیگه ای دارین ی ماموریت دیگه
سیلا: فهمیدم
سه سال قبل: آدرین داشت سیلا رو شلاق میزد چونکه ماموریت رو به خوبی تموم نکرده بود
آدرین: تو نتونستی تو هیچی نیستی (با داد)
سیلا: پس من استعفا میدم
آدرین: فک کردی اینقدر راحته
دوباره با شلاق زدش
سیلا: پس چیکار کنم(با داد ولی خیلی بی جونه)
آدرین: به پلیسا نفوذ میکنی اطلاعاتی از من دارن اونا رو میگیری و کل حرکتاشون رو به من میگی اگه نگی زندگیتو بد تر از جهنم میکنم
سیلا: باشه
آدرین: بروووو
زمان حال:
سیلا:( ۳ سال از این ماجرا گذشته خسته شدم دیگه هنوزم این رد شلاقا نرفته هنوزم درد میکنن)
آدرین: ماموریت بعدید رو گفتن بهت
سیلا: دستگیر کردن توعه
آدرین: این هیچی نیست کار دیگه ایی داری
گزارش ممنوع