پرسش از چگونگی پیدایش سیاست و حکومت، در حقیقت پرسش از چیستی انسان است. ما موجوداتی هستیم که نمیتوانیم تنها زندگی کنیم. ارسطو، فیلسوف یونانی، انسان را «حیوان سیاسی» خواند، به این معنا که زیستن در اجتماع و مشارکت در سرنوشت جمعی، نه یک انتخاب، که ضرورتی است در سرشت ما ریشهدار . اما این غریزه اجتماعی، خودبهخود به پیدایش حکومت نیانجامید. روزگاری دراز، انسانها بدون دولت زندگی میکردند، در گروههای کوچک شکارچی-گردآورنده که گرد هم میآمدند و پراکنده میشدند، بیآنکه نیاز به نهادی فراتر از خانواده و قبیله احساس کنند. پس چه روی داد که انسان به ساختن کاخها، وضع قوانین و برگزیدن فرمانروایان روی آورد؟ پاسخ در بحرانی نهفته است که با یکجانشینی و کشاورزی پدیدار شد: بحران توزیع، بحران تصمیمگیری، و سرانجام بحران معنا.