· داشت گریه میکرد.
بیهوا و بدون مقدمه گفت. نگاه سونگمین روی صورتش نشست ولی خودش زل زده بود به دیوار سفید روبهروش.
· بعد دو ماه... وویس داد بهم... مست بود و صدای گریهاش رو برام فرستاد. بعد دو ماه بیخبری، اینجوری داغونم کرد...باید برگرده...باید برگرده و بیاد جلوی پاهام زانو بزنه تا ببخشمش...بابت اینکه بعد از دو ماه گریههاش رو برام فرستاده باید التماسم کنه ببخشش سونگمین...وقتی برگشت نمیبخشش سونگمو... حق نداشت ولم کنه و بعد با صدای گریههاش نگرانم کنه... جوری که حاضر باشم همه دردش رو به جونم بخرم تا دیگه اشکی از چشماش نیاد...حاضر بودم تا آخر عمر گریون باشم ولی قلبش حتی یه بار هم درد نگیره... جوری که باد بده تا که خندهی فقط دله بخه اد خنده' باشه
که یادم بره ترکم کرده، فقط دلم بخواد خندون باشه حتی اگه فراموشم کرده باشه...
نمیبخشمش...نه...هوانگ هیونجین برمیگرده و من قرار نیست ببخشش و اون تا آخر عمر قراره ازم عذرخواهی کنه...مگه نه؟
سونگمین طاقت نیاورد. جلو رفت و سر فلیکس رو به آغوش کشید.
· آره فلیکس... قراره برگرده تا تو بتونی یک عمر...اذیتش کنی...