Skip to main content
arman

arman

گفتی:چشمها را باید شست….. .شستم ولی !……… گفتی: جور دیگر باید دید…….دیدم ولی !………….. گفتی زیر باران باید رفت……..رفتم ولی !…………. او نه چشمهای خیس و شسته ام را…. نه نگاه دیگرم را… هیچ کدام را ندید !!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: ” دیوانه باران ندیده ”