رمان YOU
YOU⁵⁰
در همان لحظه در های سالن باز شدند و افرادی با اسلحه دورتادور سالن قرار گرفتن.... در آخر میلن وارد شد.... هیونجین جلوی لونا استاد و دستاش رو گرفت.... به صورتش نزدیک شد و در گوشش حرفی زد....
جیک : تو کی هستی؟؟؟ چرا اینجایی..؟
میلن : آه.. حوصله اینا رو ندارم.... هیونجین خودت میگی یا بگم؟
هیونجین برگشت سمت میلن : منظورت چیه؟
میلن : پس من میگم....
سونگهو با بادیگارد های خودش وارد شد....
سونگهو : معلوم هست داری چیکاره میکنی؟ میلن : کاری که پنج سال پیش باید میکردم...
لونا : بسه.. اینجا این همه آدم هست.... اگه مشکلی دارید با منه... بزارید بقیه از اینجا خارج شن... .
میلن : نمیخواد ادای آدم خوب بودن رو دراری... بیاریدش...
یک بادیگارد لیسو رو بغل کرده بود و آوردش... لیسو گریه میکرد اما نمی تونست حرفی بزنه...
لونا : چطور تونستی.... اون دختر منه.... بهم بدینش.... (با داد)
میلن : خودتو خسته نکن....
اسلحه اش رو در آورد و مستقیم سمت لیسو گرفت....
هیونجین سمت میلن رفت... : بسه.... انقدر مسخره بازی درنیار... اون از پنج سال پیش این هم از الان.... اگر شلیک کنی.... بلافاصله بعد یک گلوله تو مغز خودته....
و همون لحظه اسلحه ی خودش رو در اورد و مستقیم سمت میلن گرفت...
لونا شوکه شده بود و فقط به لیسو فکر میکرد... روی زمین نشست و آروم گریه کرد....
سونگهو : بیاید بریم... تا حالا به اندازه کافی موضوع رو رسانه ای کردید....
میلن : خیلی خیلی معذرت میخوام.... ولی امروز این موضوع تموم میشه...
و بعد سر تفنگ رو به سمت لیسو گرفت....
(شلیک.....)
نظرات (۲۹)