رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی و پنجم
×اینقدر منتظر من بودی؟
+آره پس فکر کردی گرفتم خوابیدم؟
×نه...وقتی گفتی شام نمیخوری کنجکاوی داشت از چشمات بیرون میزد و التماس میکرد که زودتر بیام و بشینم برات قصه بگم ولی خب باید اول کارای جی رو انجام میدادم بعد.
+رفت بخوابه؟
×خواب که نه، ولی خب الان فضا امنه برای برملا کردن حقیقت.
هیجان زده به او نگاه کردم که سینی چای را روی میز گذاشت و صندلی کنار میز را برداشت و رو به روی تخت قرار داد.
نگاهی به من انداخت و بعد با دست روی نرمیِ پتوی روی تخت زد و اشاره کرد که بنشینم.
رو به رویش که قرار گرفتم و لب های را با زبانش تر کرد و چشمان آبی رنگ را در کاسه چرخاند و به متفکر به سقف خیره شد.
×الان چند روزه همو میشناسیم؟
+تقریبا پنج روز؟
×فکر میکردم زمان بیشتری گذشته...حس میکنم خیلی وقته میشناسمت ولی بنظرت حرف زدن در مورد حریم شخصی یکی دیگه اونم بی دلیل یکم یه جوری نیست؟
+بعد کنجکاو کردنم داری اینو میگی؟ اگه بحث اعتماده که منم از زندگیم برات میگم که بی حساب بشیم نظرت چیه؟
با خنده به منی که به حرفش جبهه گرفته بودم نگاه کرد؛ اما ثانیه ای طول نکشید که با جدیت بهم خیره شد و با صدای آرامی زمزمه کرد:
× داشتم شوخی میکردم وگرنه تو قبلا که دلیل محکم بهم برای گفتن این حرف ها دادی.
سکوت کوتاهی به اندازه نوشیدن کمی از چای بین ما جاری شد که باعث شد منم کمی از چای خوش عطری که آندره ریخته بودم بخورم و از حس دل انگیزی که ایجاد میکرد لذت ببرم.
× پدر جی قاضی بزرگ شهر بود. کسی که همه اعتماد کامل بهش داشتن و هر کاری داشتن به اون میگفتن.
با شنیدن اولین کلمات جاری شده از زبان آندره، لیوان چایم را روی میز گذاشتم و تمرکزم را به او دادم.
× از بزرگ و کوچیک گرفته همه آقای پارک رو خیلی دوست داشتن و هر مشکلی براشون پیش میومد از اون کمک میخواستن.
لیوان خالی اش را زمین گذاشت و نگاهش را به آسمان تاریک روبهرویش دوخت.
نظرات (۹)