رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:8 یک اشتباه پنج سال جدایی
مارک: منتظر جوابتم
لارا: گمشو
مارک: برم اتاق دخترمو اماده کنم
لارا: میری یا خودم بیرونت کنم
مارک: یاش
از زبان مارک: وقتی امروز تو مدرسه دیدمشون خوشحال شدم ولی بخاطر قولی که دادم نمیتونستم کاری کنم دلم میخواست باهاش حرف بزنم پس گفتم بریم کافه اون قبول نمیکر حقم داشت من بهشون آسیب زدم ولی اینو نمیدونن که تو این چند سال همش دنبالشون بودم وقتی لارا فرستاد بره وسایل بخره تعجب کردم دختر ۵ ساله ام تو این سن روی پهی خودش می ایسته لارا خوب بزرگش کرده وقتی لارا کل جریانو گفت شوکه شدم که الان اینقدر قویه دلم میخواست از رئیس باند قبلی تشکر کنم ولی وقتی که گفتم میخوام جبران کنم لارا همه ۰یزو گفت فهمیدم که با چیز هایی که قهمیده فقط ۱ درصد احتمال داشت منو ببخشه ولی انتظار نداشتم کلارا اونجا باشه لارا شاید منو میبخشید ولی کلارا که فهمید که من اونو به خواهرزاده ام ترجیح دادم فقط با معجزه منو ببخشه ولی وقتی که غش کرد دلم درد کرد اینقدر نگرانش شدن میرا وقتی اومد گفت چیشده لارا تند رفت ولی حق داشت من اشتباه کردم بهش گفتم آروم باش ولی امبولانس اومد و چیزی نگفت وقتی خبر خوب اومد خوشحال شدم ولی لارا با من دعوا کرد اگه حراست نمی اومد دوباره دعوا میکردیم وقتی کلارا بیدارشد سعی کردم منو ببخشه ولی اون حتی نخواست منو ببینه تنها چاره ام تهدید کردن درمورد حضانت بود ی دفعه از دستشون دادم ولی این دفعه نه
فردا ظهر :
لارا: مامانی باید بریم خونه ی بابات
کلارا: چرا مامان؟
لارا: اون اگه نریم تورو میخواد ازم بگیره نمیتونم در این مورد کاری کنم
کلارا: بریم که دوباره دعوا کنیم مامان من میخوام برم خونه ی خودمون (با داد)
لارا: ببخشید ولی اگه تورو ازم بگیره مجبوری با بابات زندگی کنی
کلارا: باشه مامان
لارا: قول میدم ننیذارم اذیت شی
کلارا: اگه میرا اعصابم رو خراب کنه پارش میکنم
لارا: باشه ولی آروم باش وگرنه باید بریم زندان
کلارا: باشه کی میریم
مارک: الان
کلارا: بخاطر اینکه نمیخوام با تو بمونم میام
مارک: دخترم
لارا: بسه بریم
کلارا : باشه مامانی
بعد چند دقیقه رسیدن خونه اونجا عوض نشده بود لارا باخودش میگفت چرا عوض نشده ولی ......
گزارش ممنوع
نظرات (۳)