رمان
پارت دهم رمان
عصر یخبندان
پارت10
و دیدم باز زده به سرش باز رگشو زده شازده
زودی رفتم تو اتاقم و کیف کمک های
اولیه رو اوردم رفتم بالا سرش ای بابا
این که زندس با حوصله و منظم بخیه
زدم دستشو باند پیچ کردم بلند کردم و
گذاشتم رو تختش یکی از این دخترای
خدمتکار رو صدا زدم بیاد این خون رو تمیز کنه
رفتم سمت اتاق خیلی خوابم میومد
رفتم خودمو انداختم رو تخت تا چشامو
بستم خوابم برد
...............
_نجاتم بده کارن نجاتم بده کــــارن
.................
نفس نفس میزدم حالم اصلا خوب نبود
کی بود
اون...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز..
نظرات (۷)