سایلن SILEN چپتر 25 پارت 2 (قسمت اخر)

۰ نظر گزارش تخلف
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....

شش ماه بعد.

صبح زود بود و مه نازکی روی پارک خوابیده بود.

کانگ کنار همان نیمکت ایستاده بود؛ جایی که اولین جسد پیدا شده بود.

محل حالا کاملاً عادی به نظر می‌رسید. آدم‌ها از کنارش رد می‌شدند، سگ‌ها را برای پیاده‌روی آورده بودند، و هیچ‌کس نمی‌دانست روزی اینجا شروع یک زنجیره قتل بوده است.

کانگ دست‌هایش را در جیب پالتویش فرو کرد.

نگاهش روی زمین چرخید…

و چیزی زرد رنگ لای شکاف چوب نیمکت دید.

خم شد.

یک استیکر کوچک زرد بود.

انگار عمداً آنجا چسبانده شده بود.

آهسته آن را جدا کرد.

روی استیکر نوشته شده بود:

«من عدالت نیستم…

فقط آینه‌اش بودم.»

کانگ بی‌اختیار لبخند تلخی زد.

«لعنتی…»

همان جمله‌ای بود که سوجون در اتاق بازجویی گفته بود.

اما وقتی استیکر را برگرداند…

چیزی دید که نفسش را برای لحظه‌ای بند آورد.

پایین استیکر، با خطی ریز، یک تاریخ نوشته شده بود.

سه ماه قبل از اولین قتل.

کانگ خیره ماند.

این یعنی…

قبل از اینکه حتی اولین نفر بمیرد،

قبل از اینکه پرونده‌ای شروع شود،

قبل از اینکه پلیس حتی اسم سایلن را بشنود…

سوجون از قبل می‌دانست.

نه فقط قتل‌ها را.

بلکه پایانش را هم.

کانگ آهسته زیر لب گفت:

«تو از همون اول… برای زندان آماده بودی، نه؟»

باد ملایمی از میان درخت‌ها گذشت.

استیکر در دستش لرزید.

و برای اولین بار، کانگ فهمید—

سایلن هیچ‌وقت قصد فرار نداشت.

او فقط می‌خواست

حقیقت…

قبل از خودش زنده بماند.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

سایلن SILEN چپتر 25 پارت 2 (قسمت اخر)

۴ لایک
۰ نظر

شش ماه بعد.

صبح زود بود و مه نازکی روی پارک خوابیده بود.

کانگ کنار همان نیمکت ایستاده بود؛ جایی که اولین جسد پیدا شده بود.

محل حالا کاملاً عادی به نظر می‌رسید. آدم‌ها از کنارش رد می‌شدند، سگ‌ها را برای پیاده‌روی آورده بودند، و هیچ‌کس نمی‌دانست روزی اینجا شروع یک زنجیره قتل بوده است.

کانگ دست‌هایش را در جیب پالتویش فرو کرد.

نگاهش روی زمین چرخید…

و چیزی زرد رنگ لای شکاف چوب نیمکت دید.

خم شد.

یک استیکر کوچک زرد بود.

انگار عمداً آنجا چسبانده شده بود.

آهسته آن را جدا کرد.

روی استیکر نوشته شده بود:

«من عدالت نیستم…

فقط آینه‌اش بودم.»

کانگ بی‌اختیار لبخند تلخی زد.

«لعنتی…»

همان جمله‌ای بود که سوجون در اتاق بازجویی گفته بود.

اما وقتی استیکر را برگرداند…

چیزی دید که نفسش را برای لحظه‌ای بند آورد.

پایین استیکر، با خطی ریز، یک تاریخ نوشته شده بود.

سه ماه قبل از اولین قتل.

کانگ خیره ماند.

این یعنی…

قبل از اینکه حتی اولین نفر بمیرد،

قبل از اینکه پرونده‌ای شروع شود،

قبل از اینکه پلیس حتی اسم سایلن را بشنود…

سوجون از قبل می‌دانست.

نه فقط قتل‌ها را.

بلکه پایانش را هم.

کانگ آهسته زیر لب گفت:

«تو از همون اول… برای زندان آماده بودی، نه؟»

باد ملایمی از میان درخت‌ها گذشت.

استیکر در دستش لرزید.

و برای اولین بار، کانگ فهمید—

سایلن هیچ‌وقت قصد فرار نداشت.

او فقط می‌خواست

حقیقت…

قبل از خودش زنده بماند.

موسیقی و هنر