رمان HATRED
HATRED⁴
از پله ها پایین رفت و خدمتکار در سالن غذاخوری رو برای بازی کرد....
چول سو : پدر لینو و دو تا بچه دیگش.... 55 ساله... رییس خاندان..... مهربون تر از پدر رورا هستش... اما به همون اندازه سخت گیر.....
سونگ هون : برادر بزرگ لینو.... 29 ساله... 3 ساله ازدواج کرده.... اما به دلیل مشکلات شخصی با زنش دعواش شده... و دارن طلاق میگیره... جانشین اعلام شده خاندان خودشون...
سوجین: 14 ساله... خواهر کوچک لینو... لینو فقط با اون خوبه.... کلاس هفتمه.... ولی خیلی بازیگوشه....و عاشق رقصیدنه...
سونگ هون با طعنه : بالاخره بیدار شدید ... به ما افتخار دیدنتون رو دادید...
لینو: سلام...
و روبه روی مادرش روی صندلی نشست...
همه بدون هیچ حرفی به صبحونه خوردن ادامه دادند.....
سوجین : خب... خدافظ... من برم .. امروز یه عالم کار و درس دارم...
سوجین رفت...
چول سو : خب حالا که سوجین رفت... باید یه چیزی بهتون بگم... فردا شب یکی از مهمونی های مهم مافیاهای کره هستش.... شما دو تا پسر حتما باید حضور داشته باشید...
سونگ هون : چشم پدر....
لینو : ببخشید ولی میشه من میام؟
چول سو دستش رو روی میز کوبید...
چول سو : حتی فکرش رو هم نکن مراسم رو بپیچونی..... به خاطر مراسم قبلی.... اسمت جلوی کل خاندان ها بد در رفته..... فردا شب حتما میای...
لینو با لحن خشک: چشم....
و بدون خداحافظی از سالن غذا خوردی خارج شد...
نظرات (۱۶)