پارت-۴۲

بسته‌شد
بسته‌شد

امیدوارم ببخشیم بابت اون روزا..خب اینم قصه ما حالا با خیال راحت خوابت میبره خانم خانما؟
به چشمای غم زدش نگاه کردم و بغلش کردم گریه کردم:چقدر بد اریا..متاسفم برات..من ازت ناراحت نیسم بابت اورزا..مرسی بابت اعتمادت و اینکه بهم گفی
اریا با بهت گفت:تو داری گریه میکنی؟
جوابی ندادم چی میگفم خوب همیشه تو این موردا احساساتی بودم رمانایی که میخوندم براشون زار زار گریه میکردم ولی اشکمو کسی ندیده بود اریا اولین بود:ببین منو؟ چرا داری گریه میکنی؟
-خو...خوب...اممم...چیزه....ینی..اه من چمدونم
اریا:خوب اولین باره اشکتو دیدم تعجب کردم ولی حالا که فک میکنم تعجبی نداره اخه از این دل مهربونت چه توقهی باید داشت
اشکامو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم:الان فراموشش کردی؟
اریا:به کل که نه ولی خوب اره مثل همچین شبایی یادش میافتم
-اوووم'بازم مرسی بابت اعتمادت
اریا:نیاز تشکر نیس نمیدونم چرا ولی دلم خواس بدونی و در ۻمن ازیتا ام نمیدونه
دوباره اخم مصنوعی کردمو گفتم:اووچرابه خودت میگی دهن لق؟
خنده ای کردو گفت:بریم ساعت۱ شبه اقا جونت بدبختم نکنه صلوات'راسی گریه میکنی چشات عسلی میشه ها
اقا جونم سختگیر نبود ولی خوب هر کی باشه نمیگه تا یک شب بیرون؟ولی خوب از مهربونی اقا جونم خیالم راحت بود بدون هیچ حرفی سوار ماشین اریا شدمو تا رسیدن به خونه هیج حرفی نزدیم
در خونه نگه داشت که قبل اینکه پیاده شم زنگ زدم بنی:الو بنی اقا جون بیداره یا خوبه؟
بنی:خوابه'کجایی؟باربد میگه به اریا بگو با همون ماشین برو خونه حالا تا فردا برا عید اومدی میاریش برام
-دم درم باشه میگم بی بای
-خوب اریا شانس اوردیم اقا جونم خوابه الانم باربد گفت با همین ماشین برو فردا برا عید اومدی میاریش براش
اریا:اها خوبه'باشه برو بخواب که ساعت۸ صبح عیده'خداحافظ
خداحافظی کردمو رفتم تو یه راست رفتم اتاقم که بنی اومد تو:کجا بودین؟چی گفتین؟چی شد؟
-پارک پاتوق خوودمون'یه خاطره گفت برام'هیچیم نشد
بنی:خاطره چی؟
-یه چیزی تو گذشتش که قول دادم به کسی نگم الانم شبت بخیر میخوام بخوابم ساعت دو نصفه شبه و باید۶ ساعت دیگه بیدار شم
بنی:اها'خب خوب بخوابی شبت خوش
لباسامو با لباس خواب عروسکیم عوۻ کردمو چشم بهم زدن خوابم برد:)

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۴۲

۱ لایک
۰ نظر

امیدوارم ببخشیم بابت اون روزا..خب اینم قصه ما حالا با خیال راحت خوابت میبره خانم خانما؟
به چشمای غم زدش نگاه کردم و بغلش کردم گریه کردم:چقدر بد اریا..متاسفم برات..من ازت ناراحت نیسم بابت اورزا..مرسی بابت اعتمادت و اینکه بهم گفی
اریا با بهت گفت:تو داری گریه میکنی؟
جوابی ندادم چی میگفم خوب همیشه تو این موردا احساساتی بودم رمانایی که میخوندم براشون زار زار گریه میکردم ولی اشکمو کسی ندیده بود اریا اولین بود:ببین منو؟ چرا داری گریه میکنی؟
-خو...خوب...اممم...چیزه....ینی..اه من چمدونم
اریا:خوب اولین باره اشکتو دیدم تعجب کردم ولی حالا که فک میکنم تعجبی نداره اخه از این دل مهربونت چه توقهی باید داشت
اشکامو پاک کردم نفس عمیقی کشیدم:الان فراموشش کردی؟
اریا:به کل که نه ولی خوب اره مثل همچین شبایی یادش میافتم
-اوووم'بازم مرسی بابت اعتمادت
اریا:نیاز تشکر نیس نمیدونم چرا ولی دلم خواس بدونی و در ۻمن ازیتا ام نمیدونه
دوباره اخم مصنوعی کردمو گفتم:اووچرابه خودت میگی دهن لق؟
خنده ای کردو گفت:بریم ساعت۱ شبه اقا جونت بدبختم نکنه صلوات'راسی گریه میکنی چشات عسلی میشه ها
اقا جونم سختگیر نبود ولی خوب هر کی باشه نمیگه تا یک شب بیرون؟ولی خوب از مهربونی اقا جونم خیالم راحت بود بدون هیچ حرفی سوار ماشین اریا شدمو تا رسیدن به خونه هیج حرفی نزدیم
در خونه نگه داشت که قبل اینکه پیاده شم زنگ زدم بنی:الو بنی اقا جون بیداره یا خوبه؟
بنی:خوابه'کجایی؟باربد میگه به اریا بگو با همون ماشین برو خونه حالا تا فردا برا عید اومدی میاریش برام
-دم درم باشه میگم بی بای
-خوب اریا شانس اوردیم اقا جونم خوابه الانم باربد گفت با همین ماشین برو فردا برا عید اومدی میاریش براش
اریا:اها خوبه'باشه برو بخواب که ساعت۸ صبح عیده'خداحافظ
خداحافظی کردمو رفتم تو یه راست رفتم اتاقم که بنی اومد تو:کجا بودین؟چی گفتین؟چی شد؟
-پارک پاتوق خوودمون'یه خاطره گفت برام'هیچیم نشد
بنی:خاطره چی؟
-یه چیزی تو گذشتش که قول دادم به کسی نگم الانم شبت بخیر میخوام بخوابم ساعت دو نصفه شبه و باید۶ ساعت دیگه بیدار شم
بنی:اها'خب خوب بخوابی شبت خوش
لباسامو با لباس خواب عروسکیم عوۻ کردمو چشم بهم زدن خوابم برد:)