انگیزشی
جایی که آسمان به دریا میرسد:)
جایی هست، کمی دورتر از喧هی آدمها، که آسمان آرامآرام خم میشود و پیشانیِ آبیاش را به لبهای سردِ دریا میسپارد. آنجا هیچ مرزی نیست؛ فقط خطی لرزان که انگار هر لحظه میخواهد از شرِّ جدایی فرار کند و خودش را در آغوش دیگری گم کند.
باد که میوزد، موجها کمی دلگیرتر میشوند؛ انگار هر کدامشان پیغامی از آسمان آوردهاند که هیچوقت به ساحل نمیرسد. خورشیدِ غروب هم، وقتی خسته میشود، خودش را میانشان رها میکند، شاید به امیدِ اینکه آنجا، درست جایی که آسمان به دریا میرسد، دردِ فاصلهها کمتر باشد.
آنجا زیبایی ساکت است؛ از همان جنس زیباییهایی که آدم را بیهوا تکان میدهد و توی دلش یک جای خالی کوچک باز میکند. آدم میایستد، نگاه میکند، و برای چند ثانیه حس میکند هر چه دلش گرفته، با موجها رفته توی دلِ تاریکی.
شاید برای همین است که میگویند غم، اگر جایی قرار باشد قشنگ باشد، همانجاست؛ درست روی مرز ناپیدایی که آسمان به دریا میرسد.
نظرات (۶)