رمان YOU
YOU²⁷
لونا : چرا باید به تو بگم؟
هیونجین: چون تو برای منی...
لونا : نه ... بهت نمیگم...
هیونجین دست لونا رو گرفت و درازش کرد روی مبل... هیونجین: اگه نمیگی از یه راه دیگه وارد میشم....
و با دستش صورت لونا رو گرفت...
لونا دست و پا میزد اما زورش به هیونجین نمیرسید
لونا: باشه میگم....
هیونجین از روی لونا بلند شد و کنارش نشست...
هیونجین: زود باش
لونا : تو دورانی که زندان بودم کمکم میکرد و بهم دلداری میداد از لحاظ روحی روانی
هیونجین: بهت حسی هم داره؟
لونا : نمیدونم
و شروع کرد به اروم اشک ریختن
هیونجین: دختر چرا گریه میکنی؟
لونا محلش نداد و بلند شد و بقیه وسایل رو جمع کرد... حدود 1 چمدان بزرگ با 1 جعبه وسایل بود..
لونا : بریم
هیونجین: چمدان و جعبه رو برداشت و رفتن پایین و سوار ماشین شدند...
تو ماشین هیچ کدومشون حرفی نزدن تا وقتی رسیدند...
- اقا مشکلی پیش اومده....
هیونجین: چه مشکلی؟
- پدرتون توی خونتون عصبانی شدند....
نظرات (۳)