رمان YOU
YOU⁴³
هیونجین: تو خیلی مشکوک میزنی... مخصوصا از وقتی رفتی توی دفتر....
همه تعجب کردن....
هیونجین: چیزی میدونی که من نباید بدونم؟
چانگبین : نه هیچی نیست فقط یه خورده استرس دارم برای کارهامون
بنگ چان : تو استرس؟ یه چیز دیگست... زود بگو...
هیونجین نزدیک چانگبین شد : بگو.. (با تاکید)
چانگبین: چیزی ندارم که بگم
هان : تو پارکینگ هستیم... زود بگو تا بریم... هر وقت داری یه چیزی رو مخفی میکنی... حرکات عجیب غریب میکنی....
چانگبین: من... من....
هیونجین: من من نکن بگو...
چانگبین نفس عمیق کشید : من وقتی رفتم تو دفتر تا لونا رو صدا کنم.... یه چیزی شنیدم...
هیونجین: چی... چی شنیدی؟
چانگبین : لونا... لونا... لونا از تو بچه داره...
هیونجین هنگ کرد... داشت دیوونه میشد...
سونگمین: بخوایم حساب کنیم.. شما روی هم یک هفته بیشتر همو ندیده بودید... کی وقت کردید....
هیونجین: باشه باشه...
لینو : خوبی؟.
هیونجین: من عالیم...من میرم یه جایی...
و از پارکینگ به لابی ساختمان رفت .... زنگ زد و به استف گفت که ماشینش رو بیاره....
بعد از چند دقیقه از ساختمان بیرون اومد و سوییچ ماشین رو از استف گرفت... و سوار ماشین شد....
هیونجین با خودش: واقعا من و اون بچه داریم؟ آه دارم دیوونه میشم.... باید برم از خودش بپرسم...
نظرات (۱۳)