رمان
پارت یازدهم رمان
عصر یخبندان
پارت 11
اون.. اون صدا.. صدای.. کی بود اصلا
اشنا نبود هنوز تو اون حالت بودم یه نگا
به ساعت گوشیم کردم هوف ساعت8
صبحه لباس اداریم رو پوشیدن و رفتم
پایین داشتم از پله ها میومدم بالا که
یکی صدام زد
_داداش میخوام باهات حرف بزنم
برگشتم بالا و رو بهش گفتم بیا دنبالم
به سمت اتاقش حرکت کردم اونم دنبالم
میومد وارد اتاق شدم و رو تخت نشستم
_خب میشنوم
-داداش به کمکت نیاز دارم من من پلیسا دنبالمن کمکم کن داداش بد گیر کردم
_چرا چه گندی زدی؟
-داداش من گند نزدم یکی دیگه زده انداخته گردن من
_خیلی خب حالا بگو
_مهیار به یه دختره تجـ. اوز کرده انداخته گردن من رفتم دادگاه گف یا اعدام یا....
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات (۱۳)