dream.

۷۰۶ نظر گزارش تخلف
Zeus
Zeus

گاهی در رؤیاهایم، جهانی وجود دارد که هیچ‌چیز در آن تمام نمی‌شود. آدم‌ها می‌مانند، خاطرات پوسیده نمی‌شوند و من مجبور نیستم وانمود کنم که هیچ‌کس آن‌قدر اهمیت نداشته که بتواند چیزی را در من تغییر دهد.

اما رؤیاها هم مثل تمام چیزهای این جهان، محکوم به نابودی‌اند.

شاید حقیقت همین باشد؛ ما به چیزهایی دل می‌بندیم که از ابتدا قرار نبوده‌اند مال ما باشند، بعد تمام عمرمان را صرف پیدا کردن معنایی برای فقدانشان می‌کنیم. انگار اگر رنجمان را به اندازه‌ی کافی تحلیل کنیم، جهان بالاخره بابت بی‌رحمی‌اش از ما عذرخواهی خواهد کرد.

چه مضحک.

بااین‌حال، هنوز گاهی رؤیای همان زندگیِ ناممکن را می‌بینم؛ زندگی‌ای که در آن، بعضی آدم‌ها می‌مانند و من مجبور نیستم برای فراموش‌کردنشان، تمام چیزهایی را که به من یاد داده‌اند، از خودم پاک کنم.

شاید هیچ‌چیز معنایی نداشته باشد.

شاید عشق فقط توهمی باشد که مغز برای تحمل تنهایی می‌سازد.

اما اگر همه‌چیز توهم بود، پس چرا بعضی رؤیاها، حتی بعد از بیداری، از تمام واقعیت دردناک‌ترند؟

شاید جهان هیچ‌وقت معنایی نداشته است؛ شاید من فقط یک‌بار، در حضور کسی، فراموش کردم که این را می‌دانم. و حالا تمام آنچه از آن رؤیا باقی مانده، مردی‌ست که هنوز زنده است، اما دیگر نمی‌تواند به بی‌معنایی جهان ایمان بیاورد؛ چون روزی چیزی داشته که از دست دادنش، حتی پوچی را هم برایش قابل‌تحمل نکرد.

نظرات (۷۰۶)

Loading...

توضیحات

dream.
۱۱ لایک
۷۰۶ نظر

گاهی در رؤیاهایم، جهانی وجود دارد که هیچ‌چیز در آن تمام نمی‌شود. آدم‌ها می‌مانند، خاطرات پوسیده نمی‌شوند و من مجبور نیستم وانمود کنم که هیچ‌کس آن‌قدر اهمیت نداشته که بتواند چیزی را در من تغییر دهد.

اما رؤیاها هم مثل تمام چیزهای این جهان، محکوم به نابودی‌اند.

شاید حقیقت همین باشد؛ ما به چیزهایی دل می‌بندیم که از ابتدا قرار نبوده‌اند مال ما باشند، بعد تمام عمرمان را صرف پیدا کردن معنایی برای فقدانشان می‌کنیم. انگار اگر رنجمان را به اندازه‌ی کافی تحلیل کنیم، جهان بالاخره بابت بی‌رحمی‌اش از ما عذرخواهی خواهد کرد.

چه مضحک.

بااین‌حال، هنوز گاهی رؤیای همان زندگیِ ناممکن را می‌بینم؛ زندگی‌ای که در آن، بعضی آدم‌ها می‌مانند و من مجبور نیستم برای فراموش‌کردنشان، تمام چیزهایی را که به من یاد داده‌اند، از خودم پاک کنم.

شاید هیچ‌چیز معنایی نداشته باشد.

شاید عشق فقط توهمی باشد که مغز برای تحمل تنهایی می‌سازد.

اما اگر همه‌چیز توهم بود، پس چرا بعضی رؤیاها، حتی بعد از بیداری، از تمام واقعیت دردناک‌ترند؟

شاید جهان هیچ‌وقت معنایی نداشته است؛ شاید من فقط یک‌بار، در حضور کسی، فراموش کردم که این را می‌دانم. و حالا تمام آنچه از آن رؤیا باقی مانده، مردی‌ست که هنوز زنده است، اما دیگر نمی‌تواند به بی‌معنایی جهان ایمان بیاورد؛ چون روزی چیزی داشته که از دست دادنش، حتی پوچی را هم برایش قابل‌تحمل نکرد.