رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و هشتم
×عاشق دردسریا!!!
+نه...عاشق دیدن لبخند بقیه ام.
به وسط پله میرسیم که می ایسته و به سمتم برمیگرده و نگاهی پر نگرانی و محبت بهم میندازد.
×اون بالا قرار نیست لبخندش رو ببینی. اینو میدونی که...
+آره میدونم. اما همینکه باز شدن اخمش رو ببینم میتونم آرامش رو توی وجودش پیدا کنم و لبخند تو رو ببینم.
نگاه خیره و پر از حرف آندره سکوت طولانی ای بین مون ایجاد کرد و باعث شد برای از بین بردن اون حس معذب و خجالتی قدمی بردارم و جلو تر از او حرکت کنم.
+بریم غذاش سرد میشه و دوباره نمیخورتش...
از پله ها که بالا رفتیم، رو به روی اتاقش ایستادم و نگاهی به آندره کردم و بعد تقه ای به در زدم و بعد آندره وارد اتاق شد و منم جلوی در ایستادم و از لای در نگاهی به اتاق تاریک و خاموش جی انداختم.
اتاقش انگار بازتابی از خودش بود که حس سرما و تاریکی را به آدم القا میکرد؛ به گونه ای که حتی اشباح هم از پرسه زدن در آن امتنا میکردند.
با ورود آندره از لای در خیره به او شدم که رو به روی جی که روی تخت نشسته بود و سرش را میان دست هایش میفشرد، ایستاد.
×باید غذا بخوری.
_گفتم که نمیخوام... اگه کارت همینه بهتره که بری آندره.
×برات مسکن اوردم. کمی غذا بخور تا بتونی قرص رو بخوری اینجوری حالت بهتر میشه. لطفا به حرفم گوش کن.
_خودسر شدی آندره!گیر شدی آندره!
جی از جاش بلند شد و دقیقا رو به روی آندره ایستاد و دست هایش را درون جیبش قرار داد و با لحن همیشه ترسناکی ادامه داد:
_ کر هم شدی آندره؟آرهههه؟
لحن خشمگین جی و آن صدای دو رگه شده اش نشان از هشدار سطح قرمز میداد که باید از آنجا دور میشدم اما انگار پاهایم راهشان را گم کرده بودند که شتابان داخل اتاق شدم و میان آن دو مرد قرار گرفتم.
نظرات (۱۴)