عمارت بی خواب
پارت نه کپ☆
# عمارتِ بیخواب
## پارت نهم | تماس از گذشته
همه به صفحه گوشی شادی خیره شده بودن.
ندا با ناباوری پرسید:
«این شماره... مال کیه؟»
شادی گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
«ندا، لطفاً الان چیزی نپرس.»
ندا با عصبانیت گفت:
«شوخی میکنی؟\! اسم خواهر من روی گوشیت افتاده، بعد میگی چیزی نپرسم؟\!»
نیک جلو اومد.
«شادی، جواب بده. باید بفهمیم پشت این ماجرا چیه.»
شادی با تردید تماس رو وصل کرد و گوشی رو روی بلندگو گذاشت.
چند ثانیه فقط صدای خشخش شنیده میشد.
بعد صدای دختری آروم بلند شد:
«شادی... هنوز بهش نگفتی؟»
ندا نفسش بند اومد.
«تو کی هستی؟\!»
دختر چند لحظه سکوت کرد.
«ندا... دلم برات تنگ شده.»
تماس قطع شد.
ندا با چشمانی پر از اشک به شادی نگاه کرد.
«تو... واقعاً میدونستی؟»
شادی سرش رو پایین انداخت.
«من فقط میدونستم خواهرت زندهست. قسم میخورم نمیدونستم کجاست.»
اکازا که هنوز شوکه بود، آروم گفت:
«خب... من دیگه حتی جرئت ندارم به گوشیم نگاه کنم.»
امیلی زیر لب گفت:
«منم از فردا فقط با تلفن ثابت کار دارم.»
دایان خندید، اما وقتی نگاه جدی شادی رو دید ساکت شد.
میا دست هانی رو محکمتر گرفت.
ستایش هم به مونیکا نزدیکتر شد.
ندا بدون حرف از جمع فاصله گرفت.
نیک دنبالش رفت.
«ندا...»
«الان نه نیک.»
«میدونم عصبانیای، ولی نباید تنهایی دنبال این ماجرا بری.»
ندا برگشت.
«چرا؟ چون تو هم یه چیزایی رو ازم مخفی میکنی؟»
نیک جوابی نداد.
همون لحظه چراغهای راهرو خاموش شدن.
صدای بلندگو پخش شد:
«ساکنان محترم، لطفاً توجه کنید.»
همه به اطراف نگاه کردن.
«یکی از شما امشب نباید اینجا میبود.»
بعد صدای خندهی کوتاهی از بلندگو شنیده شد.
و ناگهان تمام چراغها روشن شدن.
روی دیوار روبهروی پلهها، با رنگ قرمز نوشته شده بود:
«نیک، وقتشه حقیقت پدرت رو بهش بگی.»
ندا آهسته به نیک نگاه کرد.
«پدرت...؟»
نیک برای اولین بار هیچ جوابی نداشت.
ادامه دارد...
نظرات